<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[اورامان]]></title>
		<link>http://mohadesej.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[بدون شرح!!!]]></title>
					<link>http://mohadesej.blogsky.com/1386/05/11/post-35/</link>
					<description><![CDATA[<P>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</P>
<P>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <IMG style="WIDTH: 334px; HEIGHT: 431px" height=1075 alt="" hspace=0 src="http://mohadesej.persiangig.com/Image0042.jpg" width=884 align=baseline border=0></P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 2 Aug 2007 14:29:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://mohadesej.blogsky.com/Comments.bs?PostID=35</comments>
          <guid>http://mohadesej.blogsky.com/1386/05/11/post-35/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[...]]></title>
					<link>http://mohadesej.blogsky.com/1386/05/03/post-34/</link>
					<description><![CDATA[<P>وقتی با صدای بسته شدن در از رفتن پدر مطمئن شد ، سراغ کیفش رفت و پاکت سیگار را بیرون آورد و به سمت آشپزخانه رفت .</P>
<P>کشوهای کابینت را زیر و رو کرد ، اما کبریت را پیدا نکرد . با فندک اجاق ، گاز را روشن کرد و همانطور که سیگار را با لب هایش نگه داشته بود ، سرش را خم کرد تا سیگار را با شعله اجاق روشن کند.</P>
<P>صدای جیز جیز موهایش را که&nbsp;در مجاورت شعله می سوخت شنید و سرش را عقب کشید.</P>
<P>سیگار را در دستش گرفت و با دست دیگرش دستی به موهایش کشید .</P>
<P>زیر سیگاری را از بوفه برداشت و به طرف اتاقش رفت . جلوی آینه ایستاد و با دقت موهایش را ورانداز کرد .با کمی قیچی کاری می توانست بدون آنکه به مدل موهایش لطمه بزند ، آثار سوختگی را از بین ببرد .</P>
<P>سیگار را به طرف لبش برد و پک محکمی به آن زد و با فشار دود را به ریه اش فرستاد . بعد آرام لب هایش را از هم گشود و بازدمش را به سمت چهره نقش بسته در آینه هدایت کرد .</P>
<P>سعی کرد همه دود را خارج کند . بعد به دقت به دندان هایش نگاه کرد . دندان هایش چه زود رو به زردی گذاشته بود .</P>
<P>نگاهی به سیگار روشن انداخت و بعد پک بعدی ...</P>
<P>حالت لب هایش داشت کم کم ظرافت دخترانه اش را از دست می داد . برای پنهان کردن سوختگی لب هایش رژ تیره ای بر آن نشانده بود .</P>
<P>رد رژ روی چوب پنبه سیگار را دنبال کرد و با ضربه ای خاکستر سیگار را بر جا سیگاری که روی کنسول گذاشته بود ، خالی کرد.</P>
<P>سر درد بعد از سیگار کشیدن را دوست داشت . گاهی در شلوغی افکارش اندکی اغتشاش فکری اش را کم می کرد .</P>
<P>پاکت سیگار را از روی کنسول برداشت و در دستانش چرخاند . نگاه دقیقی به مارک روی پاکت انداخت . پاکت را سر جایش گذاشت و سعی کرد افکارش را متمرکز کند .</P>
<P>دیروز از شنیدن صدای ضبط شده خودش روی پیغامگیر تلفن وحشت کرده بود .</P>
<P>دندان هایش ، لب هایش و حالا هم صدایش ...</P>
<P>صدای کلید را که بر قفل درب ورودی می چرخید شنید . دود تمام اتاق را فرا گرفته بود .</P>
<P>طولی نکشید که مادر در چارچوب در اتاقش جای گرفت .</P>
<P>همانطور که نگاهش در نگاه مادر گره خورده بود ، سیگار را در جا سیگاری فشرد...</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; </P>]]></description>
					<pubDate>Wed, 25 Jul 2007 01:46:13 GMT</pubDate>
					<comments>http://mohadesej.blogsky.com/Comments.bs?PostID=34</comments>
          <guid>http://mohadesej.blogsky.com/1386/05/03/post-34/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[می خواستم بگم...]]></title>
					<link>http://mohadesej.blogsky.com/1386/04/29/post-31/</link>
					<description><![CDATA[<P><STRONG><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><EM></EM></FONT></STRONG>&nbsp;می خواستم بگم از دغدغه های ذهن یه آدمی که معتقده دغدغه بودن داره ! دغدغه درست بودن!</P>
<P>می خواستم بگم از آدمایی که دارن زندگی می کنن و ظاهرن می دونن چی می خوان و می خوان به کجا برسن ، اما تو سطح موندن ! آدمایی که عمق ندارن!</P>
<P>می خواستم بگم از آدمایی که شب رو روز می کنن و روز رو در انتظار شب و سکوتش می گذرونن! و انگار متوجه گذر این زمان نیستن ! نگران تموم شدنش و فرصت کمشون نیستن !</P>
<P>می خواستم بگم از آدمایی که هر کدوم یه نداشته ای رو علم کردن تا داشته ها رو نبینن ! و زندگی ساده و سالمشون رو تباه یه شکست ناچیز می کنن !</P>
<P>می خواستم بگم از استرسی که چند وقته گرفتارم کرده و هر روز بیشتر و بیشتر&nbsp; اسیرم می کنه و شروع ماه رجب و نزدیکی به ماه رمضان بهش دامن زده !</P>
<P>می خواستم بگم از برنامه هام ! برنامه هایی که متفاوت با همیشه به بودنم رنگ می ده و شاید بیشتر از همیشه بهم نهیب می زنه که:داره می گذره ! عجله کن ! داری از دست می دی ! عمرت رو ! این همه کار نکرده ! این همه زمان از دست رفته ! </P>
<P>می خواستم بگم از معضل جدید تو فکر کردنام که هر موضوع به ظاهر ساده ای می تونه گسترده شه و ساعت ها ابعاد مختلف ذهنم رو به خودش مشغول کنه!</P>
<P>اما انگار خیلی از حرفا رو نمی شه تو نوشته ها آورد!و نوشتن ، تنها دوای دردم ، دیگه جوابم کرده !</P>
<P>انگار راست می گفتی ! دارم زیادی به خودم سخت می گیرم !</P>
<P>و اینکه شاید عجول بودنم کارم رو سخت کرده !</P>
<P>می ترسم این مهلت تموم بشه و کارام نصفه نیمه بمونه !</P>
<P>&nbsp;</P>
<P><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif"><STRONG>می دونی ، انگار تو این چند وقت یه سایه پا به پام داره میاد ! یه سایه پاک و مقدس ! این بهم امید می ده...</STRONG></FONT></P>
<P><STRONG></STRONG>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;اما این جبران گذشته و روزای تلف شده رو نمی کنه ! روزایی که باید خیلی بهتر از اینی که بود ، می بود !</P>
<P>حسرت گذشته نیست که مشوشم می کنه !</P>
<P>درست حس&nbsp;کسی رو دارم که تمام ترم بی خیال درس هاش بوده و حالا نزدیک امتحاناش به خودش اومده که باید یه&nbsp;نمره خوب بگیره ! به نمره پاس هم قانع نیست ! یه نمره خیلی خوب می خواد !</P>
<P>&nbsp;</P>
<P><STRONG><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">این روزا دلم بدجوری هوای دل گندگی و بی خیالی ت رو کرده ! اگر الآن بودی حتمن سعی می کردی صورت مسئله رو برام ساده کنی تا آروم شم!</FONT></STRONG></P>
<P><STRONG></STRONG>&nbsp;</P>
<P><STRONG><EM></EM></STRONG>&nbsp;شایدم می گفتی:اینا که خیلی خوبه ! حاسبوا قبل ان تحاسبوا !</P>
<P>اما نیستی و نمی بینی این حساب کتاب کردنا چقدر مشوشم کرده.همه اش به خودم می گم:تو این بیست سال و اندی ، چی کار کردی؟چه کار ها که باید انجام می شده و نشده !</P>
<P>بعد یه چیزایی تو ذهنم شروع می کنه به دور زدن ! می چرخه و می چرخه ! بعضی جاهاش حضورت خیلی پررنگه ، و بعضی جاهاش بغض نبودن هاته که جریان رو از بقیه اتفاق ها متمایز می کنه !</P>
<P>بعد قلم رو دستم می گیرم تا بنویسم و یه کمی این آشفتگی رو کم کنم ! اما اونم نمی نویسه ! انگار باید همینجور فکر کنم تا تو فکر کردنام بعضی چیزا سر جاش بیاد !</P>
<P>شاید خوبه که نیستی و این خودمم که باید سخت یا آسون ، درست یا غلط ادامه این راه رو طی کنم !</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;<STRONG><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">و خوب ! نمی خونی و این روزای متفاوت رو هم نمی بینی !</FONT></STRONG></P>
<P><STRONG><FONT face="Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif">شازده کوچولو ! خیلی به موقع رفتی ! بهترین موقع برای نبودن !</FONT></STRONG></P>]]></description>
					<pubDate>Fri, 20 Jul 2007 14:15:42 GMT</pubDate>
					<comments>http://mohadesej.blogsky.com/Comments.bs?PostID=31</comments>
          <guid>http://mohadesej.blogsky.com/1386/04/29/post-31/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
